نا امیدی
ׁׁׁׁنمیدانم کجای زندگیام هستم؛ کنترلی بر زندگیام ندارم؛ مانند آن سواری میمانم که افسار از دستش در رفتهاست و اسبش بی توجه به او به هر سمتی روان است، گاهی یورتمه میرود و گاهی میتازد؛ توان آن را هم ندارد که افسارش را بیابد. دیگر انگار تسلیم زندگی شدهام و سر جنگی با آن ندارم، مانند گوسفندِ عیدِ قربان که هنگام سر بریدنش گَه گاهی جفتکی میپراند اما در چشمان رامَش میتوان پذیرش را دید. شاید زیاد تر از حدی که باید ضعیف شدهام؛ شاید مدتیست که به خود نپرداختهام؛ شاید هم فقط افسردگی ناشی از پایان رابطهام با میلاد است. نمیدانم اما هرچه که هست مرا از این احساس نااُمیدی گُریزی نیست. تا گذر زمان با من چه کند.
26 Comments:
تا خودت چی بخوای، بعضی وقتا خلاف ظاهری که می گیریم از تسلیم لذت می بریم
By
آدم آهنی, at ۲:۰۳ بعدازظهر, اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۷
اصلا آنقدرها هم ارزش فکر کردن دارد؟
من که زندگی نباتی پیش گرفته ام، خیلی هم سخت نیست;)
By
Sepehr, at ۶:۵۷ بعدازظهر, اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۷
به قول يه دوست : زمان معجزه گر خوبيه
By
ناشناس, at ۱۲:۴۳ بعدازظهر, اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۷
سلام
By
ناشناس, at ۲:۱۸ بعدازظهر, اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۷
سلام ما هممون تجربه تو رو داشتیم و یا در آینده خواهیم داشت. فقط گذشت زمان تو رو از این حال در میاره. موزیک شاد گوش بده و با دوستات برو گردش و به گذشته و آینده فکر نکن از حال لذت ببر
By
Milad, at ۳:۵۹ بعدازظهر, اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۷
افسردگی را گاهی باید پذیرفت، حتا به استقبالاش رفت، تا چیزهایی که توی آدم رسوب کرده تکانی بخورد. تا آدم جور دیگری به خودش و دور و برش فکر بکند. بعضی وقتها لازم است که چیزی را تغییر ندهی، تحمل کنی و بگذاری همه چی سیر طبیعی خودش را طی بکند.
این نیز بگذرد.
By
مهدی, at ۱:۰۲ قبلازظهر, اردیبهشت ۲۸, ۱۳۸۷
تا تو با گذر روزگار چه کنی
By
Soulmate, at ۸:۴۶ بعدازظهر, اردیبهشت ۳۱, ۱۳۸۷
یه جاهایی هر چی بیشتر سعی کنی بدتره
باید بذاری زمانش بگذره
خیلی حس بدیه درکت می کنم روزبه
واقعا متاسفم
چنین لحظاتی رو با ذره ذره وجودم درک کردم بارها
By
ناشناس, at ۸:۰۷ بعدازظهر, خرداد ۰۳, ۱۳۸۷
دائماً یکسان نماند حال دوران، غم مخور
By
ناشناس, at ۱۱:۳۴ قبلازظهر, خرداد ۰۸, ۱۳۸۷
این آهنگه خیلی خداست، مرسی
By
ناشناس, at ۱۱:۳۶ قبلازظهر, خرداد ۰۸, ۱۳۸۷
با اجازه ات برش داشتم گذاشتم توی وبلاگم
By
ناشناس, at ۱۱:۴۳ قبلازظهر, خرداد ۰۸, ۱۳۸۷
فرهنگ بیرون آمد. اولین شماره مجله اینترنتی گی فرهنگ روی دسکتاپ شما قابل دسترس است. خوشحال می شوم نگاهی به آن بیندازید.
دوست شما فرهنگ
http://qulture.wordpress.com
By
ناشناس, at ۱۰:۵۴ بعدازظهر, خرداد ۱۲, ۱۳۸۷
گی فرهنگ بخوانید تا گی تر شوید
http://qulture.wordpress.com
By
ناشناس, at ۶:۱۷ بعدازظهر, خرداد ۲۶, ۱۳۸۷
در نااميدي بسي اميد است تتتتتتتتت !
By
HomoBoy, at ۱:۲۲ بعدازظهر, خرداد ۲۷, ۱۳۸۷
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
By
ناشناس, at ۵:۱۱ قبلازظهر, تیر ۱۸, ۱۳۸۷
چه عالی. عاشق کسی بودن که ناراحتی نداره. داره؟؟ این عالیه. کاش درد همه همین بود.تو هم از لینک هنر هنوز زنده موندی. این هم عالیه.
خوشحالی از ادامه ی بلاگ تو از قبولی کنکور فوق برام بیشتره.باور کن.
By
ناشناس, at ۸:۴۱ بعدازظهر, تیر ۲۶, ۱۳۸۷
فراموش کردم بگم اسمم حمید هستش
Jackjack200585@yahoo.com
haminkehast.blogfa.com
نیاز نیست از لینکلن فارغ التحصیل شده باشید تا بفهمید این دو خط بالایی
آی دی من و آدرس بلاگمه
هی!! تو یادگار روزهای عشقی منی. می دونستی؟؟؟؟؟
By
ناشناس, at ۸:۴۳ بعدازظهر, تیر ۲۶, ۱۳۸۷
باورم نمیشه روزبه
تازه امروز دیدم
همیشه شمارو مثال میزدم
حیف شد
مثل هممون که حیف شدیم
By
ناشناس, at ۱۲:۲۵ قبلازظهر, تیر ۳۱, ۱۳۸۷
هنوز هم دوست نداریم قبول کنیم اسلام درست می گوید؟!
By
ناشناس, at ۴:۲۷ بعدازظهر, شهریور ۰۶, ۱۳۸۷
wow che ghashang minevisi.... tamiz minevisi... can i link u? webloge manam ine rasti: www.golnooosh.blogfa.com
By
ناشناس, at ۱۲:۱۹ قبلازظهر, شهریور ۱۲, ۱۳۸۷
یه کم گوش کن ؟
تیک تیک صدای ساعت رو شنیدی ؟
ساعت زمان رو نشون نمیده ! به پایان رسیدن رو نشون نمیده هیچ کدوم از ثانیه هاش بر نمیگردن !
By
ناشناس, at ۶:۰۸ بعدازظهر, آذر ۲۹, ۱۳۸۷
حقیقت در ویرانی
خود را آشکار می کند
By
فاروق, at ۱۰:۲۷ قبلازظهر, دی ۱۶, ۱۳۸۷
سلام
من مهرداد هستم. یک هم احساس. شروع به وبلاگ نویسی کردم. خوشحال می شم تبادل لینک کنیم.
لطفا من رو به نام همزاد عشق لینک کنید
www.hamzaad.blofa.com
By
ناشناس, at ۱۲:۱۰ قبلازظهر, اسفند ۳۰, ۱۳۸۷
خدای من! چرا؟ واقعاً چرا؟
آرشیو وبلاگت رو از 2005 شروع کردم... به اینجا که رسید منقلب شدم، واقعن فکرش رو هم نمی کردم...
By
Maahan, at ۱۱:۱۱ قبلازظهر, فروردین ۱۸, ۱۳۸۸
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
By
ناشناس, at ۴:۲۲ بعدازظهر, دی ۰۲, ۱۳۸۸
همه وبلاگت رو خوندم..از احساس گی..از آشنایی با میلاد..از تجربه های سربازی..از شعرهای سهراب و سعدی..از درس و خارج رفتن..از شکست ها و موفقیت ها و همه غم و شادی ها که سال ها نوشتی..
اما شاید دو سالی میشه نمینویسی..ولی برای ما به عنوان هم احساسهات که خوندیمت جالبه که بدونیم به کجا رسیدی بعد از این همه ماجرا..
یوسف
By
نقطه چین ها . . ., at ۱:۵۲ بعدازظهر, خرداد ۲۵, ۱۳۸۹
ارسال یک نظر
<< Home