ׁׁׁׁنمیدانم کجای زندگیام هستم؛ کنترلی بر زندگیام ندارم؛ مانند آن سواری میمانم که افسار از دستش در رفتهاست و اسبش بی توجه به او به هر سمتی روان است، گاهی یورتمه میرود و گاهی میتازد؛ توان آن را هم ندارد که افسارش را بیابد. دیگر انگار تسلیم زندگی شدهام و سر جنگی با آن ندارم، مانند گوسفندِ عیدِ قربان که هنگام سر بریدنش گَه گاهی جفتکی میپراند اما در چشمان رامَش میتوان پذیرش را دید. شاید زیاد تر از حدی که باید ضعیف شدهام؛ شاید مدتیست که به خود نپرداختهام؛ شاید هم فقط افسردگی ناشی از پایان رابطهام با میلاد است. نمیدانم اما هرچه که هست مرا از این احساس نااُمیدی گُریزی نیست. تا گذر زمان با من چه کند.
Tuesday، May 06، 2008
Thursday، April 24، 2008
اشتباه
ׁׁׁׁ"هیچ وقت با یک خوک کُشتی نگیرید زیرا به او احساس لذت دادهاید، اما خودتان را به کثافت آلوده کردهاید."
.... کثیف شدهام.
Friday، February 22، 2008
جشن زندگی
ׁׁׁׁمانند هر شب ورزش میکنم و میدوم. موسیقی دلخواهم را گوش میکنم. فقط دو کیلومتر از پنج کیلومتر هر روزه را طی کرده ام، کمی خستهام با اینحال با خودم تکرار میکنم: "من میتوانم" و به دویدن ادامه میدهم. باران شروع به باریدن میکند و آرام آرام شدت میگیرد. قطراتش بر صورتم فرود می آیند و خیسم میکنند. آهنگ جدید خُوانِس (Juanes) شروع میشود، آن را زمزمه میکنم و فارغ از هر فکر و خیالی فقط میدَوَم. باران شدیدتر میشود؛ ناگهان دستانم را باز میکنم و اجازه می دهم تا باران با تمام قدرتش بر من ببارد. بی اراده میایستم و با آن آهنگ، بیقاعده میرقصم و شادی میکنم. سماع میکنم و دور خودم میچرخم. میگذارم ضرباهنگ از بدنم بگذرد اما از آن پیروی نمیکنم.
ׁׁׁׁنمیفهمم چقدر گذشته است. صدای بوق ماشینی مرا از خلسه بیرون میآورد؛ رانندهی ماشین لبخندی میزند و برایم دست تکان میدهد. نمیداند که من در آن لحظه زنده بودنم را جشن گرفته بودم. با لبخند به او پاسخ میدهم و دور شدنش را نظاره میکنم. تماس با "اکنون" آنچنان مرا شاد و سرخوش کرده که حتی برای لحظهای لبخند و احساس شادی از من دور نمیشود. با خود می گویم: "من خوشبختم".
Monday، February 04، 2008
احترام به خود
ׁׁׁׁ تعطیلات کریسمس بهانهای شد تا سفر کوتاهی به ایران (تهران) داشته باشم. هرچند تهران در مدتی که من نبودم – به غیر از گرانی بیش از حد و تورم – تغییر آنچنان چشمگیری نکرده بود و آن تغییرات فقط به افتتاح یکی دو پل و نردهکشی خیابان ولیعصر محدود میشد، اما چیزی که برایم مسلم بود تغییر بسیاری بود که در خود من ایجاد شده بود. یادم میآید وقتی در سن هجده سالگی برای زندگی به تهران آمدم، تهران را شهر بزرگ و بی در و پیکری میدیدم که زندگی در آن و تعامل با مردمانش زرنگی و تجربهی خاصی میخواست که منِ شهرستانی از آن بیبهره بودم؛ هرچند که پس از چند سال زندگی در آن با زیر و بم زرنگی مردم آشنا شدم و دیگر سادگی و معصومیت شهرستانیام را نداشتم، اما شاید در بعضی مواقع آن میزان که باید به خودم احترام نمیگذاشتم و به اصطلاح بیش از حد لزوم برای دیگران مایه میگذاشتم. ׁׁׁׁ زندگی در خارج از ایران و آشنایی با مردم اینجا که هرکدام از شهر، کشور و دین مختلفی هستند، به من این فرصت را داد که نکات مثبت زیادی را در آنان کشف کنم؛ به عنوان مثال آنها بر خلاف ایرانیها تعارفِ الکی نمیکنند، با خوشرویی مانع از تجاوز دیگران به حقوقشان میشوند و دنبال کسی نمیدوند. من هم سعی کردم که یاد بگیرم بیش از پیش خودم را دوست داشته باشم، بیشتر از گذشته به خودم احترام بگذارم و کاری برای دیگران نکنم که متعاقبا از انجام دادنش پشیمان شوم. از این رو پس از ورودم به ایران، با دوستانم تماس گرفتم و آمدنم را اطلاع دادم؛ اما تماس بعدی و قرار برای دیدار را به عهدهی آنها گذاشتم و پیگیری بیشتری ننمودم. خوشبختانه بیشترشان پی گیری کردند و تماس گرفتند و با هم ملاقات کردیم. اما چند نفر از دوستان نیز بودند که بهانه آوردند سرشان شلوغ است و نمیتوانند مرا ببینند که من نیز با خوشرویی و با چند دقیقه صحبت تلفنی دیدار را به سفرِ بعدی و زمانی مغتنم موکول نمودم. چند نفری از دوستانم هم که اصلا تماسی نگرفته بودند، بعد از چند هفته با ایمیل یا چت شکایت کردند که چرا بی خبر رفتم! ׁׁׁׁ هرچند این نوع عملکرد من باعث شد که چند نفری از دوستانم را نبینم، اما حداقل این خوبی را داشت که اطرافیانم متوجه شدند من هم برای تداوم دوستی و ارتباط، شرایط خودم را دارم و همیشه دربست در اختیار آنها نخواهم بود. از نظر من روابط اجتماعی افراد از هر نوع و به هر شکلی که میخواهد باشد، بسان جادهای دو طرفه است که در این راه من بر خلاف گذشته قدم بیشتری از طرف مقابلم بر نخواهم داشت.
Tuesday، January 22، 2008
ایمان
ׁׁׁׁمدتهاست که دیگر نمینویسم، نه در وبلاگم و نه در دفترم؛ مدتهاست که دیگر نمیخوانم، نه وبلاگی و نه کتابی؛ مدتهاست که حتی حرف هم کم میزنم، نه با دوستانم و نه با میلاد. اما مدتهاست که زیاد فکر میکنم، در خودم چرخ میزنم، هزاران سوال از خودم میپرسم، خودم را محاکمه میکنم و تصمیم هایی میگیرم که آنها را انجام نمیدهم. در دور تسلسلی افتادهام که نمیتوانم از آن بیرون بیایم. ضعیف شدهام. اما هنوز آن روزبهی قدرتمند و مصمم در من زنده است و من میتوانم با اتکا به آن خودم را باز یابم. شاید باید مدتی وقت بگذارم و اره هایم را تیز کنم، شاید باید به مسافرتی بروم و شاید فقط باید بگذارم که زمان بگذرد. اما مطمئنم که این بار نیز موفق خواهم بود.
Friday، November 02، 2007
بیل را بکش
ׁׁׁׁ
ׁׁׁׁاحتمالا فیلم Kill Bill (بیل را بکش) را دیدهاید. ماجرای فیلم، موضوع زنیست که در روز عروسیاش توسط نامزد سابق خود – که تروریستی حرفهایست - تیرباران میشود، اما نمیمیرد، در کما فرو میرود و بعد از چند سال، هنگامی که از بیهوشی در می آید برای انتقام از او اقدام میکند و موفق هم میشود. ׁׁׁׁصحنهی پایانی فیلم، جایی که "بئاتریس کیدو" بالاخره "بیل" را پیدا می کند ، از وی درباره علت کارش میپرسد. بیل نیز جواب میدهد: من آدمکشی حرفهای هستم، آیا اینقدر واکنش من برایت غیر منتظره بود؟ بئاتریس میگوید: اگر بپرسی که قادر به انجام آن کار بودی جواب میدهم البته که بودی، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که بخواهی و یا بتوانی آن را با من انجام بدهی و مرا نیز بکشی؛ بیل خندهای میکند و پاسخ میدهد: واقعا متاسفم ولی اشتباه کردی. ׁׁׁׁحالا شرایط من نیز مانند بئاتریس است. میدانستم میتواند اما فکر نمیکردم بخواهد یا بتواند با من اینکار را بکند.... ׁׁׁׁ ׁׁׁׁ
اشتباه کردم.
"Bill: I'm a killer, I'm a murdering bastard, you know that. And there are consequences to breaking the heart of a murdering bastard. You experienced some of them.
Was my reaction, really, that surprising?
Beatrix: If, it was. Could you do what you did? Of course you could. But I never thought you would, or could, do that to me.
Bill: I'm really sorry, Kiddo, but you thought wrong."
Tuesday، October 16، 2007
The Secret Diary
ׁׁׁׁ
ׁׁׁׁیادم میآید که روز یکشنبه بود و آن مرد سیگارفروش نمیخواست آن {دفترچه} را به من بفروشد، به من گفت: ممنوع است، آن وقت حس کردم که هرطور شده باید صاحب آن دفترچه بشوم، امیدوار بودم که در این دفترچه به آرزوی پنهانی و همیشگی خودم برسم و باز «والریا» باشم ولی بیقراری و آشوب من هم از همان موقع شروع شد؛ تا آن روز حافظهای قوی نداشتم. شاید به خاطر دفاعی بود که از خودم میکردم، بهتر است خودمان را گول زده و بگوییم زندگی سفریست مشکل و طولانی که در آن ساعتی بعد از ساعت دیگر چیزی به اسم امید همراه ما میآید و با تمام کوششی که میکنیم هرگز موفق نمیشویم که این امید به موفقیت بپیوندد. سالها از روزهای بیشماری تشکیل شدهاند که در یک چشم بههم زدن میگذرند و من دلم میخواهد که هنوز برای خوشبخت شدن وقتی پیدا کنم. در این دفترچه زندگی من که همیشه صرف دیگران شده است با این صفحات و نوشتههایم به روی من سنگینی میکند. گوئیدو حق دارد وقتی میگوید که من خودم به دیگران اجازه میدهم زندگی مرا خورد کنند و از بین ببرند؛ در حقیقت دیگر به وظایف همسری و مادری خود بستگی ندارم؛ عشق را هم چیز مسخرهای میپندارم ... (دفترچه ممنوع، آلبا دسس په دس، ترجمهی بهمن فرزانه)
ׁׁׁׁجدیداً کتابی به دستم رسید به نام "دفترچه ممنوع" از "آلبا دسس په دس"، کتاب دربارهی زنیست میانسال و کشمکشهای درونی او برای بدست آوردن استقلال فردی و حریم خصوصیاش که سالهاست آنها را فدای شوهر و فرزندان خود کردهاست. کتابیست روان و زیبا و با ساختاری منسجم. اما دلیل آوردن این چند خط از آن کتاب در اینجا، نه از روی موافقت با آن، بلکه برای به خاطر سپردن نحوهی نگرش آن زن به زندگیست. میخواهم مانند لقمان که ادب را از بی ادبان میآموزد، با بهیادآوردن اشتباهات آن زن، همواره به خود یادآور شوم که میتوانم نه تنها هر روز بلکه هر ثانیه خوشبخت باشم؛ برای خودم حریم خصوصی داشته باشم؛ به خودم دروغ نگویم؛ به خودم احترام بگذارم و مهمتر از همه اینکه عاشق باشم.