Tuesday، May 06، 2008

نا امیدی

ׁׁׁׁنمی­دانم کجای زندگی­ام هستم؛ کنترلی بر زندگی­ام ندارم؛ مانند آن سواری می­مانم که افسار از دستش در رفته­است و اسبش بی توجه به او به هر سمتی روان است، گاهی یورتمه می­رود و گاهی می­تازد؛ توان آن را هم ندارد که افسارش را بیابد. دیگر انگار تسلیم زندگی شده­ام و سر جنگی با آن ندارم، مانند گوسفندِ عیدِ قربان که هنگام سر بریدنش گَه گاهی جفتکی می­پراند اما در چشمان رامَش می­توان پذیرش را دید. شاید زیاد تر از حدی که باید ضعیف شده­ام؛ شاید مدتیست که به خود نپرداخته­ام؛ شاید هم فقط افسردگی ناشی از پایان رابطه­ام با میلاد است. نمی­دانم اما هرچه که هست مرا از این احساس نااُمیدی گُریزی نیست. تا گذر زمان با من چه کند.

Thursday، April 24، 2008

اشتباه

ׁׁׁׁ"هیچ وقت با یک خوک کُشتی نگیرید زیرا به او احساس لذت داده­اید، اما خودتان را به کثافت آلوده کرده­اید."


.... کثیف شده­ام.

Friday، February 22، 2008

جشن زندگی

ׁׁׁׁمانند هر شب ورزش می­کنم و می­دوم. موسیقی دلخواهم را گوش می­کنم. فقط دو کیلومتر از پنج کیلومتر هر روزه­ را طی کرده ام، کمی خسته­ام با اینحال با خودم تکرار می­کنم: "من می­توانم" و به دویدن ادامه می­دهم. باران شروع به باریدن می­کند و آرام آرام شدت می­گیرد. قطراتش بر صورتم فرود می آیند و خیسم می­کنند. آهنگ جدید خُوانِس (Juanes) شروع می­شود، آن را زمزمه می­کنم و فارغ از هر فکر و خیالی فقط می­دَوَم. باران شدیدتر می­شود؛ ناگهان دستانم را باز می­کنم و اجازه می دهم تا باران با تمام قدرتش بر من ببارد. بی اراده می­ایستم و با آن آهنگ، بی­قاعده می­رقصم و شادی می­کنم. سماع می­کنم و دور خودم می­چرخم. می­گذارم ضرباهنگ از بدنم بگذرد اما از آن پیروی نمی­کنم.

ׁׁׁׁنمی­فهمم چقدر گذشته است. صدای بوق ماشینی مرا از خلسه بیرون می­آورد؛ راننده­ی ماشین لبخندی می­زند و برایم دست تکان می­دهد. نمی­داند که من در آن لحظه زنده بودنم را جشن گرفته بودم. با لبخند به او پاسخ می­دهم و دور شدنش را نظاره می­کنم. تماس با "اکنون" آنچنان مرا شاد و سرخوش کرده که حتی برای لحظه­ای لبخند و احساس شادی از من دور نمی­شود. با خود می گویم: "من خوشبختم".

Monday، February 04، 2008

احترام به خود

ׁׁׁׁ تعطیلات کریسمس بهانه­ای شد تا سفر کوتاهی به ایران (تهران) داشته باشم. هرچند تهران در مدتی که من نبودم – به غیر از گرانی بیش از حد و تورم – تغییر آنچنان چشمگیری نکرده بود و آن تغییرات فقط به افتتاح یکی دو پل و نرده­کشی خیابان ولی­عصر محدود می­شد، اما چیزی که برایم مسلم بود تغییر بسیاری بود که در خود من ایجاد شده بود. یادم می­آید وقتی در سن هجده سالگی برای زندگی به تهران آمدم، تهران را شهر بزرگ و بی در و پیکری می­دیدم که زندگی در آن و تعامل با مردمانش زرنگی و تجربه­ی خاصی می­خواست که منِ شهرستانی از آن بی­بهره بودم؛ هرچند که پس از چند سال زندگی در آن با زیر و بم زرنگی مردم آشنا شدم و دیگر سادگی و معصومیت شهرستانی­ام را نداشتم، اما شاید در بعضی مواقع آن میزان که باید به خودم احترام نمی­گذاشتم و به اصطلاح بیش از حد لزوم برای دیگران مایه می­گذاشتم.

ׁׁׁׁ زندگی در خارج از ایران و آشنایی با مردم اینجا که هرکدام از شهر، کشور و دین مختلفی هستند، به من این فرصت را داد که نکات مثبت زیادی را در آنان کشف کنم؛ به عنوان مثال آنها بر خلاف ایرانی­ها تعارفِ الکی نمی­کنند، با خوشرویی مانع از تجاوز دیگران به حقوقشان می­شوند و دنبال کسی نمی­دوند. من هم سعی کردم که یاد بگیرم بیش از پیش خودم را دوست داشته باشم، بیشتر از گذشته به خودم احترام بگذارم و کاری برای دیگران نکنم که متعاقبا از انجام دادنش پشیمان شوم. از این رو پس از ورودم به ایران، با دوستانم تماس گرفتم و آمدنم را اطلاع دادم؛ اما تماس بعدی و قرار برای دیدار را به عهده­ی آنها گذاشتم و پی­گیری بیشتری ننمودم. خوشبختانه بیشترشان پی گیری کردند و تماس گرفتند و با هم ملاقات کردیم. اما چند نفر از دوستان نیز بودند که بهانه آوردند سرشان شلوغ است و نمی­توانند مرا ببینند که من نیز با خوشرویی و با چند دقیقه صحبت تلفنی دیدار را به سفرِ بعدی و زمانی مغتنم موکول نمودم. چند نفری از دوستانم هم که اصلا تماسی نگرفته بودند، بعد از چند هفته با ایمیل یا چت شکایت کردند که چرا بی خبر رفتم!

ׁׁׁׁ هرچند این نوع عملکرد من باعث شد که چند نفری از دوستانم را نبینم، اما حداقل این خوبی را داشت که اطرافیانم متوجه شدند من هم برای تداوم دوستی و ارتباط، شرایط خودم را دارم و همیشه دربست در اختیار آنها نخواهم بود. از نظر من روابط اجتماعی افراد از هر نوع و به هر شکلی که می­خواهد باشد، بسان جاده­ای دو طرفه است که در این راه من بر خلاف گذشته قدم بیشتری از طرف مقابلم بر نخواهم داشت.

Tuesday، January 22، 2008

ایمان

ׁׁׁׁمدتهاست که دیگر نمی­نویسم، نه در وبلاگم و نه در دفترم؛ مدتهاست که دیگر نمی­خوانم، نه وبلاگی و نه کتابی؛ مدتهاست که حتی حرف هم کم می­زنم، نه با دوستانم و نه با میلاد. اما مدتهاست که زیاد فکر می­کنم، در خودم چرخ می­زنم، هزاران سوال از خودم می­پرسم، خودم را محاکمه می­کنم و تصمیم هایی می­گیرم که آنها را انجام نمی­دهم. در دور تسلسلی افتاده­ام که نمی­توانم از آن بیرون بیایم. ضعیف شده­ام. اما هنوز آن روزبه­ی قدرتمند و مصمم در من زنده است و من می­توانم با اتکا به آن خودم را باز یابم. شاید باید مدتی وقت بگذارم و اره هایم را تیز کنم، شاید باید به مسافرتی بروم و شاید فقط باید بگذارم که زمان بگذرد. اما مطمئنم که این بار نیز موفق خواهم بود.

Friday، November 02، 2007

بیل را بکش

ׁׁׁׁ

ׁׁׁׁاحتمالا فیلم Kill Bill (بیل را بکش) را دیده­اید. ماجرای فیلم، موضوع زنیست که در روز عروسی­اش توسط نامزد سابق خود – که تروریستی حرفه­ایست - تیرباران می­شود، اما نمی­میرد، در کما فرو می­رود و بعد از چند سال، هنگامی که از بیهوشی در می آید برای انتقام از او اقدام می­کند و موفق هم می­شود.

ׁׁׁׁصحنه­ی پایانی فیلم، جایی که "بئاتریس کیدو" بالاخره "بیل" را پیدا می کند ، از وی درباره علت کارش می­پرسد. بیل نیز جواب می­دهد: من آدمکشی حرفه­ای هستم، آیا اینقدر واکنش من برایت غیر منتظره بود؟ بئاتریس می­گوید: اگر بپرسی که قادر به انجام آن کار بودی جواب می­دهم البته که بودی، اما هیچ وقت فکر نمی­کردم که بخواهی و یا بتوانی آن را با من انجام بدهی و مرا نیز بکشی؛ بیل خنده­ای می­کند و پاسخ می­دهد: واقعا متاسفم ولی اشتباه کردی.

ׁׁׁׁحالا شرایط من نیز مانند بئاتریس است. می­دانستم می­تواند اما فکر نمی­کردم بخواهد یا بتواند با من اینکار را بکند....

ׁׁׁׁ

ׁׁׁׁ
اشتباه کردم.



"Bill: I'm a killer, I'm a murdering bastard, you know that. And there are consequences to breaking the heart of a murdering bastard. You experienced some of them.
Was my reaction, really, that surprising?

Beatrix: If, it was. Could you do what you did? Of course you could. But I never thought you would, or could, do that to me.

Bill: I'm really sorry, Kiddo, but you thought wrong."

Tuesday، October 16، 2007

The Secret Diary

ׁׁׁׁ

ׁׁׁׁیادم می­آید که روز یکشنبه بود و آن مرد سیگارفروش نمی­خواست آن {دفترچه} را به من بفروشد، به من گفت: ممنوع است، آن وقت حس کردم که هرطور شده باید صاحب آن دفترچه بشوم، امیدوار بودم که در این دفترچه به آرزوی پنهانی و همیشگی خودم برسم و باز «والریا» باشم ولی بی­قراری و آشوب من هم از همان موقع شروع شد؛ تا آن روز حافظه­ای قوی نداشتم. شاید به خاطر دفاعی بود که از خودم می­کردم، بهتر است خودمان را گول زده و بگوییم زندگی سفری­ست مشکل و طولانی که در آن ساعتی بعد از ساعت دیگر چیزی به اسم امید همراه ما می­آید و با تمام کوششی که می­کنیم هرگز موفق نمی­شویم که این امید به موفقیت بپیوندد. سالها از روزهای بی­شماری تشکیل شده­اند که در یک چشم به­هم زدن می­گذرند و من دلم می­خواهد که هنوز برای خوشبخت شدن وقتی پیدا کنم. در این دفترچه زندگی من که همیشه صرف دیگران شده است با این صفحات و نوشته­هایم به روی من سنگینی می­کند. گوئیدو حق دارد وقتی می­گوید که من خودم به دیگران اجازه می­دهم زندگی مرا خورد کنند و از بین ببرند؛ در حقیقت دیگر به وظایف همسری و مادری خود بستگی ندارم؛ عشق را هم چیز مسخره­ای می­پندارم ... (دفترچه ممنوع، آلبا دسس په دس، ترجمه­ی بهمن فرزانه)

ׁׁׁׁجدیداً کتابی به دستم رسید به نام "دفترچه ممنوع" از "آلبا دسس په دس"، کتاب درباره­ی زنیست میانسال و کشمکش­های درونی او برای بدست آوردن استقلال فردی و حریم خصوصی­اش که سال­هاست آنها را فدای شوهر و فرزندان خود کرده­است. کتابی­ست روان و زیبا و با ساختاری منسجم. اما دلیل آوردن این چند خط از آن کتاب در اینجا، نه از روی موافقت با آن، بلکه برای به خاطر سپردن نحوه­ی نگرش آن زن به زندگی­ست. می­خواهم مانند لقمان که ادب را از بی ادبان می­آموزد، با به­یادآوردن اشتباهات آن زن، همواره به خود یادآور شوم که می­توانم نه تنها هر روز بلکه هر ثانیه خوشبخت باشم؛ برای خودم حریم خصوصی داشته باشم؛ به خودم دروغ نگویم؛ به خودم احترام بگذارم و مهمتر از همه اینکه عاشق باشم.

نقدی بر این کتاب
نقدی دیگر