ساعت آخر
ׁׁׁׁچندان بدرقه کنندهای نداشتم، اما تمام کسانی که در زندگی برایم مهم هستند، آنجا بودند. مادرم، خواهرم، برادرم و میلاد. خداحافظی با آنها برایم سخت بود، اما نگذاشتم بغض فروخوردهی آنها با ناراحتی من باز شود. آنقدر تحویل چمدانهایم و پرداخت اضافهبار طول کشید که دیگر وقت زیادی هم برای خداحافظی نبود. روی تک تکشان را بوسیدم. دلم برایشان تنگ میشود.
ׁׁׁׁزوج جوانی در کنارم مینشینند، انگار آنها هم خداحافظی برایشان سخت بودهاست. شوهر - که اختلاف سنی کمی هم با من دارد - برایم از مشکلات دوری از پدر و مادرش میگوید و اینکه در نبودش چین و چروک صورت مادرش دوچندان شدهاست. چشمانم را میبندم و فکر میکنم؛ به صورت مادرم، و به اینکه آیا در نبودم صورت او نیز پیرتر میشود؟
ׁׁׁׁباید چند ساعتی در سالن ترانزیت منتظر بمانم، هواپیمای دیگر و سفر چندساعتهی دیگر. در فریشاپ فرودگاه بیدر و پیکر میچرخم. خانمی جوان به من کرم ضد چروک عرضه میکند. موبایلم زنگ میخورد؛ مادرم نگرانم است؛ جوابش را میدهم و موبایل را قطع میکنم؛ به خانم فروشنده میگویم احتیاجی ندارم اما با اصرار میگوید برای "مادرت بخر". نگاهی به خانم فروشنده میکنم، دیگر نمیتوانم بغضم را کنترل کنم:
.... میگریم.